آرامش کودکانه میخواهم
کاش میشد عکسش ثابت بشه. در زمستانی غبار الود و دور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها، دیروزها ! دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند ارام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می ارم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند اه شاید عاشقانم نیمه شب گل بروی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یکسو می روند پرده های تیره ی دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من با یاد من بیگانه ای در بر ایینه می ماند به جای تار مویی، نقش دستی، شانه ای می رهم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان می شود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند بچشم راهها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک بی تو، دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد انجا زیر خاک بعد ها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ دهقان پیر با ناله می گفت: ارباب ، آخر درد من یکی دوتا نیست ، با وجود ای همه بدبختی نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را ((چپ)) آفریده است؟؟؟ دختر همه چیز را دو تا می بیند!!! ارباب پرخاش کرد که بدبخت ! چهل سال است که نان مرا زهرمار می کنی! مگر کور بودی ندیدی که چشم دختر من هم ((چپ)) است؟! گفت چرا ارباب دیدم... اما... چیزی که هست ، دختر شما همه این خوشبختی را ((دوتا)) می بیند... ولی دختر من همه ای بدختی ها را... از تو با تو شکوه کردم نازنینم درد دلها مو نوشتم شب سحر شد من هنوزم قصه ی دل از تمام لحظه های سرنوشتم مینوشتم مینوشتم ... من تو را بر برگ گلها مینوشتم. من تو را بر موج دریا مینوشتم .من تو را با این نفسها عاشقونه بر دل غمگین و تنها مینوشتم دونه دونه نامه هام رو پاره کردی تو منو از شهر خود آواره کردی. بعد من هرگز نگفتی او کجا رفت از کسی هرگز نپرسیدی چرا رفت رفتمو دیگر ز من نامی ندیدی دل به عشق دیگری بی من سپردی بی تو من با عالمی بیگانه بودم هر چه بودم عاشقی دیوانه بودم بعد من با هرکه بی من مینشینی آرزو دارم گل شادی نچینی تا که هستی روی خوشبختی نبینی روی خوش بختی نبینی از تو با تو شکوه کردم نازنینم درد دلها مو نوشتم شب سحر شد من هنوزم قصه ی دل از تمام لحظه های سرنوشتم مینویسم مینویسم .... مدت مدیدی است که مرا به خاک سپرده اند. تو هفته ای یکبار به دیدنم می امدی. وقتی روی قبر میزدی من از ان بیرون می امدم. چشمانم پر از گل و خاک بود تو میگفتی : "نمیتوانی چیزی ببینی" و گل و خاک را از چشمانم پاک میکردی. و من به تو پاسخ میدادم :در هر حال نمی توانم چیزی ببینم.. به جای چشم روی صورتم سوراخ است. بعد،تو مدتی نیامدی.. هفته ها گذشت و تو همچنان به سراغم نیامدی.... دیگر اصلا خوابم نمیبرد ، زیرا نگران بودم که تو بیایی ومن متوجه امدنت نشوم. سر انجام یک روز امدی و روی قبر زدی، اما من انقدر از بی خوابی یک ماهه خسته و ناتوان بودم که به زحمت میتوانستم بالا بیایم و خودم را از قبر بیرون بکشم. وقتی سرانجام بیرون امدم به گمانم تو سر خورده تر و مایوس تر شدی.به من گفتی که بیمار و رنجور به نظر میرسم. احساس کردم که از من بدت می اید ، از اینکه رنگ پریده ام و گونه هایم گود افتاده است. برای عذر خواهی به تو گفتم: " مرا ببخش. تمام این مدت نخوابیده ام" و تو با صدایی اطمینان بخش که معلوم بود تظاهر میکنی گفتی:" میبینی؟ باید یک ماه استراحت کنی". و من میدانستم که میخواستی یک ماه تمام مرا نبینی.... رفتی و من به قعر قبرم بازگشتم ، و میدانستم که باز یک ماه تمام _از ترس اینکه متوجه امدنت نشوم _ بدون خواب میمانم و وقتی پس از یک ماه برمی گردی من زشت تر و رقت انگیز تر خواهم بود و تو سر خورده تر و مایوس تر خواهی شد.. خسته شدم ديگه پاهام ناي رفتن نداره، خسته شدم! تك تك سلول هاي بدنم دارن فرياد ميزنن،هوار مي كن! خسته شدن! ازم ميخوان همينجا بشينم و فقط نگاه كنم! انقدر همه چي زود و سريع ميگذره كه گذر زمان از دستم در رفته! انقدر آدما زود از كنارم رد ميشن كه ديگه هيچكس رو نميشناسم! پير شدم و همه جوون موندم... از دست رفتم و كسي دستم رو نگرفت... فرياد زدم و كسي نشنيد اه... چه قدر همه چيز ساكت و ثابت و ساكن و بي توجه ست! چه قدر زندگي بي تفاوت از كنار مرگ عبور ميكنه... آخ اگه يه نگاه به هم بندازن!... كاش مرگ مثل يه ليوان آب بود كه هر موقع مي خواستي دستتو دراز ميكردي و يه جرعه ميخوردي آخ كه چه قد تشنه م........ نمي دونم كجاست؟! چه مي كنه؟! هیچوقت نخواستم که با چشماش بیاد بیارمش... نخواستم که تو گم ترین آرزوهام ببینمش... * نمی خوام بی تو به دیوارها بگم: که چقدر دوستت دارم ... آخه تو هول و ورای پریشونی و تو رو نداشتن توو گیرو دار ... ای بابا دل تو هیچ، حال اون خوش!!! ـ ای بی مروت ها ... دیگه دلی نمونده برام ! که جورِ دل کبوتر بتَپه... که با شما، از جونِ زندگیش بگه بگه که هنوز زنده است . . . اگه صدا، صدای من ِ نفس، اگه نفس ِ تو بذار اون خوش غیرت توش بمونه که دل، دل ِمامانی دیگه دل نیست، دیگه دل نمی شه... نه دیگه... این واسه ما دل نمی شه !!!!...... به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را... نه دستی داشتم بر سر نه پایی داشتم در گل... به دست خویش کردم این چنین بی دست و پا خود را... چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم..! که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را..!! موجها پاورچین پاورچین.. قایق کاغذی ام را بردند.. نکند رویایش نقش بر آب شود...؟! - باز هم نوشت: وقتی پایت خواب میرود نمی توانی درست راه بروی..لنگ می زنی..! وقتی قلبت خواب می رود نمی توانی درست فکر کنی..عاشق می شوی..! تاشقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك وياس زندگي اجبار است. وقتی جای خنده غم میشینه روی لبام تشنه ی نوازشم خسته از خستگی هام وقتی که دستای من گرمیه دستی میخواد وقتی یه لحظه خوشی به سراغم نمیاد تو میتونی غمهام رو خاک کنی گونه های خیسم رو پاک کنی تو میتونی دلم رو شاد کنی من رو از درد و غم آزاد کنی. با همیشه عاشقت تو همیشه عاشقی تو یی که مصوب لذت دقایقی به تن مرده ی من تو میتونی جون بدی به لبای خشک من قطره قطره خون بدی. تو میتونی غمهام رو خاک کنی من رو از درد و غم آزاد کنی. وقتی که شب میرسه آسمون سیاه میشه غم وغصه تو دلم اندازه ی دنیا میشه وقتی که دستای تو خونمون رو در میزنه دل من پشت دیوار از خوشی پرپر میزنه تو میتونی غم هام رو خاک کنی گونه های خیسم رو پاک کنی تو میتونی دلم رو شاد کنی من رو از درد و غم آزاد کنی ............. دارم امید که روزی بر جانان بروم گریه را ترک کنم شاد و غزل خوان بروم بود این خواسته پایان آرزوهایم ترک تنهایی کنم و باز به پیش یارم بروم.از سر شوق چنان منتظر آن روزام که به لب خنده و با دیده ی گریان بروم.آه سردم پر دردام خادایا معجزه ای کن من هم به پیش یار خود برگردم.شمع عمرم پیش از آنی که به پایان برسد همچو پروانه به دیدار عزیزم بروم بود این خواسته پایان آرزو هایم .خداوندا دل پر درد من را ز تنهایی سوی یارم باز گردان گل بوستانم دوباره بر گلستان باز گردان... امشب که دارم مینویسم شیشمین شبیه که خبری ازت نیست.یه بغض سنگین راه گلوم رو گرفتهه.امشب عموهام اومدن که منو راضی بکنن که برگردم آسایشگاه ولی من جواب رد دادم چون میخوام در انتظارت بمونم.امروز زنگ زدم بهت ولی ور نداشتی میخواستم باهات صحبت بکنم دلم واسه صدات تنگ شده نمیتونم تصور کنم این صدا رو قراره ازم بگیری و مال کسی دیگه بشه.حتی یه اس ام اس ام ندادی یه اس ام اس خالی که بفهمم به فکرمی اشکالی نداره مهم اینه که من تو رو دوست دارمالان اس ام اس تو رسید اس ام اس ای که توش نوشته تعهدی نسبت بهم نداری کاشکی ینو نمی فرستادی تا عقلآ فکر کنم نمیخوای کنارم بزاری ولی الان فهمیدم که کنکور داشتنت واسه کم شدن رابطه یه بهانه ی دروغه.شب بخیر امروز پنج روزه که خبری ازت نیست یا بهتره بگم خبری ازش نیست چون دارم دوباره واسه خودم مینویسم .نمیدونم چرا اون کسی که یه روزی ادعا میکرد منو تنها نمیزاره از من قول میگرفت تنهاش نزارم داره تنهام میزاره. واقعا چرا؟نمیدونم چرا هیچ چیز خوشحالم نمیکنه الان چهار روزه اعتباره کارتم تموم شده ولی نرفتم که خودمو نشون بدم.دلم داخله آتیش خونه کرده و هرجا که میخواد بشینه خاطرات میسوزونش.نمیدونم کی جای منو داره میگیره یا داره پشته پرده این بازیو هدایت میکنه نمیدونم ولی خدای من میدون.پریشونم روزگارم بهم ریخته من که اگه سکوت میکردم فقط یه نفر بود که بپرسه چرا همون یه نفرم تنهام گذاشته و اهوالم رو نمیپرسه.کسی که فقط اون بود که این وبلاگو مطلب توش میذاشت نظرات رو جواب میداد حالا حاضر نیست احوالمو بپرسه.چرا داری بی وفایی میکنی چرا با دل من در جفایی؟چرا؟هیچ کس نیست که باهاش حرف بزنم.دارم به این نتیجه میرسم که جای من فقط توی آسایشگاهه نمیدونم شایدم برم واسه همیشه .تو یه شیرینی هستی که حالا واسه قلبم تلخ شده تو یه شیرینیه تلخی توی خاطرات گذشته که حالا داری ازش فرار میکنی تو تمتومه لحظه های دل ساکت من شدی و یه رویای شبهای من. کجایی؟بیا تا احساس کنم هنوزم یکی رو دارم.من یه آدمه روانیم یه روانی که با زوره پول داره بین بقیه میگرده همه تا موقعی دوسش دارن که تاریخ مصرفش تموم نشده باشه.خیلی سخته تمامه روز چشمت به گوشیت باشه که یه زنگ یا یه اس ام اس بیاد ولی نیاد.خیلی دلم میخواد صداتو بشنوم " آواره " نيمهشب بود و ... غمي تازه نفس ره خوابم زد و... ماندم بيدار ريخت از پرتو لرزنده شمع؛ سايهي دسته گلي بر ديوار. همه گل بود... ولي روح نداشت! سايهاي مضطرب و لرزان بود... چهرهاي سرد و غمانگيز و... سياه گوئيا مردهي سرگردان بود. شمع خاموش شد از تندي باد اثر از سايه به ديوار نماند كس نپرسيد: كجا رفت؟ كه بود؟ كه دمي چند در اينجا گذراند! اين منم خسته در اين كلبهي تنگ جسم درماندهام از روح جداست من اگر سايهي خويشم يا رب... روح آوارهي من كيست؟ كجاست؟


.
» خیانت
» چیکارت کنم؟خیلی بی معرفتی....
» ضربه ای از سوی ...
» بد بختی
»
»
»
»
»
»
» راز من
»
» دل
» کی عاشق میشوی ؟
| Design By : Yasi Theme |










